'من یک فوبیای شدید دارم - این چگونه است'

داستان deipnophobia کریسی بردی کریسی بردی

به محض نشستن برای شام ، احساس کردم گره ای در گودال شکمم است. من و دوستانم قبل از اینکه به کنسرت Stone Temple Pilots برویم ، کمی لقمه اش را گرفته بودند. من یک سالاد استیک (با یک طرف آبجو برای آرامش اعصابم) سفارش دادم. رستوران بلند بود ، دوستانم بلندتر بودند. حالت تهوع زیاد شد ، اما من مرتب غذا می خوردم ، مدام حرف می زدم ، مثل اینکه حالم خوب بود ادامه می دادم. حالم خوب نبود



شکمم احساس می کرد در یک رذیله است. گلویم خشک شد. شروع به عرق کردن کردم و برای نفس کشیدن تلاش کردم. سریع به سمت دستشویی حرکت کردم و آنجا را در دکه ای حبس کردم. نفس های عمیق ، نفس های عمیق. به محض تحمل ، سریع به سمت میز برگشتم ، جایی که دوستانم چک را تحویل می گرفتند. بالاخره شام ​​تمام شد. من موفق شده ام

برای کسانی که مبتلا به دیپنوفوبیا هستیم - ترس از گفتگوهای ناهار خوری و شام - به معنای واقعی کلمه هر چیزی از یک وعده غذایی با دوستان خوشایندتر است.



به یک پزشک مراجعه کنید تا در مورد جدی بودن اضطراب شما توضیح دهد:

اولین علائم من



دیپنوفوبیا به طور معمول به یکی از دو روش بروز می کند: به عنوان یک نوع اضطراب اجتماعی یا به عنوان یک هراس خاص ، با توجه به انجمن اضطراب و افسردگی آمریکا . سسیلیا میلت ، مدیر بالینی ، می گوید: 'اگر از وضعیت (در این مورد ، ناهار خوری با دیگران) به دلیل ارزیابی منفی توسط دیگران ترسیده شود ، این یک اختلال اضطراب اجتماعی محسوب می شود.' مراکز CAST ، یک مرکز درمان اختلالات بهداشت روان و مصرف مواد در غرب هالیوود. 'در غیر این صورت ، دیپنوفوبیا هراسی خاص در نظر گرفته می شود - ترس قابل توجه از یک شی a یا موقعیت خاص.'

اگرچه من تا سی سالگی نامی برای آن نداشتم ، دیپنوفوبیا به عنوان هراسی خاص شروع شد: ترس شدید از حالت تهوع و گرفتگی بعد از غذا.

هیچ رویدادی خاص - یا آسیب زا - وجود نداشت که باعث شود از میز شام اجتناب کنم. بلکه لحظات ناراحتی کوچکتری وجود داشت که با گذشت زمان مقاومت من را از بین برد و سرانجام به شکل دیگری درآمد اضطراب اجتماعی بی نظمی



وقتی پدر و مادرم بزرگ می شدند ساعتهای طولانی کار می کردند ، بنابراین وقتی با هم غذا می خوردیم معمولاً در محیط رستوران بود. (از قضا اکثر خاطرات جالب دوران کودکی من در رستوران ها تنظیم می شود).

اما وقتی حدود 10 ساله بودم ، به دنبال یک رشته ترسناک سلامتی در خانواده ام ، اضطراب از ایجاد یک بازی گاه به گاه در زندگی من به یک سریال منظم تبدیل شد. و این شروع به تأثیر بر احساس من در هنگام غذا خوردن و بعد از آن کرد.

من به وضوح یادم می آید که یک شب با خانواده ام از شام به خانه رانندگی می کردم و چنان احساس آرامش می کردم که در حالت جنینی خم می شدم. طولی نکشید که از پدرم خواستم پنجره را باز کند ، به هر حال. در حالی که منتظر بودم حالت تهوع فروکش کند ، چشمانم را بستم و فقط به آهنگ های دهه ‘‘ country country در رادیو متمرکز شدم ، و تمام شعرهای آهنگ را در ذهنم تکرار کردم تا حواس خودم را پرت کنم.



شب دیگر ، من در خانه یکی از دوستانم شام خوردم ، و احساس تهوع آن چنان زیاد شد که وانمود کردم باید زودتر از آنچه که واقعاً انجام داده ام به خانه بروم.

این اولین قسمت های حالت تهوع بعد از غذا ماه ها دور از یکدیگر اتفاق افتاده است ، بنابراین من و پدر و مادر من تصور کردیم که آنها چیزی غیر از سو bad هاضمه بد نیستند.

مربوط: 'من سعی کردم با هیپنوتیزم درمانی مقابله کنم با هراس رانندگی خود - آنچه اتفاق افتاده است'

اما بعداً در مدرسه نیز اتفاق می افتد. وقتی من کلاس ششم بودم ، ما به O.J گوش می دادیم. حکم سیمپسون در هنگام پخش ناهار از طریق رادیو - فقط ، من آنقدر مشغول تکرار این جمله بودم: 'بارف نکن ، بارف نکن ،' و پاهایم را زیر میز پشت و عقب لگد بزنم که من آن را نشنیدم.

اضطراب من با علائم جسمی آشکارتر نیز بروز می کند. در طول سفر کلاس هشتم ما به اتاوا ، من دوستان و همکلاسی هایم را دیدم که دسته ای از غذاهای سنگین صبحانه را جمع می کردند ، انگار چیزی نبود ، در حالی که نصف میله گرانولا مرا به سمت تخت سلطنت فرار می داد. فقط فکر غذا به من احساس آرامش می داد - و وقتی غذا می خوردم به سرعت در من شلیک می کرد و برای اتمام یک وعده غذا باید در غرفه حمام اردو می زدم.

با این حال ، یک بار به خوابگاه ها برگشتیم ، جایی که ساکت تر بود و من همزمان تعداد کمتری از همکلاسی ها را داشتم ، مشکلی برای خوردن میان وعده در اتاق هایمان یا در مکان های مشترک نداشتم.

وعده غذایی کریسی بردی در خانه کریسی بردی

پنهان شدن در دید ساده

سعی کردم اجازه ندهم این احساس وحشت مرا عقب نگه دارد. در تمام دوران دبیرستان ، من مانند موتور کوچکی بودم که می توانستم - در کنار هم قرار گرفتن در کنار خانواده و معاشرت با دوستانم ، پشت میز لعنتی نشسته و غذا می خوردم ، به این امید که روزی بتوانم عاشق غذا خوردن و معاشرت زندگی دیگران باشم.

احساس می کردم دارم یک نمایش می گذارم و دیگران را فریب می دهم که باور کنم نشستن روی آن میز برای من مسئله مهمی نیست ، در حالی که به طور پنهانی امیدوارم که این بار اینگونه نباشد. گاهی اوقات کار می کرد ، اما بیشتر اوقات ، نه خیلی زیاد.

مطمئن نیستم که چه مقدار از آنچه که من گذرانده ام در سطح زمین قابل مشاهده است یا به رفتاری تبدیل شده است که دیگران عجیب به نظر می رسند. هیچ وقت کسی به من مراجعه نکرده و به یاد نمی آورم کاری انجام دهم که سو would ظن ایجاد کند. همچنین یادم نمی آید که یک کلمه در مورد انزجارم از کسی گفته باشم.

در حالی که من هرگز یک مورد خاص را نداشتم خانه کامل به سبک پدر و مادرم در مورد ترس از قلبم ، تقریباً در سن 17 سالگی ، پدر و مادرم در تصمیم گیری برای کمک به اضطراب من از دکتر حمایت کردند.

مسلماً خیلی خوب پیش نرفت. قبل از اینکه پد تجویز پزشکم بیرون نرود ، به سختی دو جمله درباره اضطراب و سایر علائم خود را به اشتراک گذاشتم. نسخه اول حالت تهوع و درد معده را بدتر کرد ، نسخه بعدی که ما را امتحان کرد باعث افسردگی من شد و نسخه سوم علاوه بر اضطراب باعث کندی دستگاه گوارش ریز من شد - اما این امر باعث کند شدن همه موارد دیگر نیز شد. من مه آلود بودم ، نمی توانستم در مدرسه تمرکز کنم و تمام چیزی که می خواستم انجام دهم خوابیدن بود.

از آنجایی که آزمون و خطا باعث شد حالم از زمان شروع بدتر شود ، مراجعه به دکتر را متوقف کردم و مسئله خود را نادیده گرفتم.

نشستن برای یک وعده غذایی کامل کریسی بردی

مقابله با اضطراب تمام عیار

لحظات کمی شروع به جمع شدن کرد که باعث می شود غذا خوردن با دیگران یا اطرافیان آنها بیش از حد سنگین شود - یک پیشخدمت با این فرض که به دلیل کم خوردن غذا ، سفارش خود را دوست ندارم ، دوستی در مورد قسمتهای کوچک بشقاب من اظهار نظر می کند. و از آنجا که من همیشه طرف فریبکار بوده ام ، بیشتر از آنکه مراقب باشم بیشتر دنبال جوک های بی نظمی در خوردن باشم.

هدایای کریسمس خواهر همسر

روانشناس بالینی مستقر در نیوجرسی می گوید ، به دلیل این لحظات (و بسیاری دیگر) ، من فقط از حملات علائم نمی ترسیدم: افراد مبتلا به دیپنوفوبیا می توانند به شدت از تحقیر یا شرمساری در سر میز شام بترسند. آنا کرس ، Psy.D. ، خواه از طریق نشان دادن علائم اضطراب یا شرمسار شدن به خاطر عادات غذایی آنها. اکنون نگران این بودم که اگر نیاز باشد میز را برای گرفتن هوای تازه ترک کنم ، یا خود را در غرفه دستشویی حبس کنم تا از طریق حمله اضطراب نفس بکشم ، یا اینکه در صورت لزوم سه ساعت به صرف شام بپردازم ، دیگران چه فکر می کنند؟

مربوط: 'قدم بزرگی که قبل از 30 سالگی برداشتم تا از ترس از تنهایی کنار بیایم'

پوشاندن فوبیای بیست ساله ام (کمی) آسان تر شد ، زیرا الکل . اما اضطراب مداوم سرانجام نتیجه خود را داد. در اواخر دهه بیست سالگی ، معاشرت از هر نوع - حتی عبور از کنار شخصی در راهرو ساختمان من - بدنم را در حالت آماده باش بالا قرار می دهد. اضطراب اکنون وضعیت موجود من بود ، تا جایی که هرگز اشتها نداشتم.

من برای رهایی از علائم علاقمندی ام چنان ناامید شده بودم (و وعده هایی را که پس از آن نباید در حالت جنینی پیچیده می شد) می خوردم که به تدریج معاشرت خود را کاهش دادم. به خودم گفتم که این فقط موقتی است - من فقط به مقداری تحقیق و تحقیق احتیاج داشتم ، مدتی برای تمرکز روی تغذیه بدنم و مدتی برای یادآوری به خودم که رئیس هستم ، نه هراس من.

البته این همان چیزی است که فوبیای من می خواست فکر کنم.

زدن نقطه شکست من

عکسهای فوری همراه این مقاله؟ آنها در تابستان سال 2011 گرفته شدند - آخر هفته که سرانجام دیپنوفوبیا من را شکست.

مربوط: 4 زن مختلف مبارزات در حال انجام خود را با اضطراب اجتماعی توصیف می کنند

خواهرم به ملاقات آمد ، و من سعی کردم تا جایی که ممکن است فضای ناهار خوری معمولی برای خودم ایجاد کنم - میز ناهارخوری خود را کنار در پاسیو چیدم تا هوای تازه و منظره ای آرام برای لذت بردن داشته باشد ، موسیقی را در پس زمینه قرار دهم اگر موج اضطراب برخورد کند ، حواس خودم را پرت کنم و خوب ، شراب و آبجو تهیه کنم.

سفارش خرید دادیم. خوردیم. ما صحبت کردیم. ما نوشیدیم. من کل شام را بدون نیاز به ترک میز رد کردم و به خودم قول دادم بعداً با رقص کارلتون جشن بگیرم.

اما نزدیک به پایان شام ، احساس آرامش و ناراحتی کردم ، مثل اینکه بدنم سعی دارد یک آجر را هضم کند. وقتی برای تماشای فیلم به اتاق نشیمن نقل مکان کردیم سعی کردم آن را نادیده بگیرم ، اما طولی نکشید که وارد دستشویی شدم - و تا صبح روز بعد بیرون نیامدم. (بگذارید فقط بگوییم که همه چیز در همه جا بیرون می آمد.)

آن روزی بود که موتور کوچکی شدم که نمی توانم. هر وعده غذایی با دیگران از آن زمان به بعد نشستن غیر قابل تحمل شد. به نظر می رسید که دیگر کنترل بدن خودم را ندارم.

برای چند سال آینده ، من مستقیماً تلاش کردم تا با دیگران ، از جمله پدر و مادرم ، غذا بخورم.

مراقبه بیش از یک وعده غذایی کریسی بردی

کنار گذاشتن از جنگ

تا اوایل دهه سی ام بود که بهانه گیری را متوقف کردم و سرانجام در مورد احساساتم - نسبت به خودم ، و سرانجام ، به خانواده و دوستانم احساس نگرانی کردم.

لحظه لامپ من: من داشتم یک فیلم هال مارک را تماشا می کردم که دو شخصیت در یک رستوران شیک مشغول شام خوردن بودند ، و وحشت کردم مثل اینکه من شخصی که پشت میز نشسته بودم! با خودم گفتم: 'این مزخرف است.' با صدای بلند و این بود که.

پدر و مادر من از بزرگ شدن اضطراب من آگاه بودند ، اما ترس مربوط به ناهار خوری که داشتم تجربه نکردم. از آنجا که من فقط با ما سه نفر غذا خوردن در خانه و بیرون غذا دست و پنجه نرم نمی کردم ، درام هضم کننده ای که در طول سال ها شاهد آن بودند ، به نظر می رسید اتفاقاتی یکباره و بدون ارتباط آشکار است.

همانطور که قلبم را به مادرم ریختم ، دیوانه ترین اتفاق رخ داد: او اعتراف کرد که او نیز از بیماری دیپنوفوبیا رنج می برد! (چگونگی هیچ یک از ما متوجه مبارزات یکدیگر در کل این مدت نیستیم.) ما ساعتها داستانهای جنگ را عوض کردیم. با دانستن اینکه نمی توانیم تنها کسانی باشیم که چنین احساسی دارند ، آن شب ما آن را گوگل کردیم و سرانجام نامی برای فوبیای خود گذاشتیم. نفس راحتی کشیدم که عملاً در طول زندگی ام داشتم ..

سر و کار داشتن با هراس من

تقریباً مانند شکل گیری این هراس ، گره خوردن از آن سوختگی آهسته بوده است. احساس شرم و خجالت اولیه برای اجازه دادن به آن برای ادامه مدت من وجود داشت (و سرخ شدن باقیمانده هنگام نوشتن این مقاله) ، اما این چگونه فوبیا می پیچد - آنها متقاعد کننده ، فریبنده هستند و بازی طولانی را با ظرافت انجام می دهند برچیدن زندگی شما تا روزی ، چیزی ساده به عنوان دعوت شام شما را به یک گودال عرق استرس تبدیل می کند.

کرس می گوید: 'مانند بیشتر ترس ها ، بهترین راه حل اجتناب نیست.' 'در حقیقت ، اجتناب به طور معمول ترس مرتبط با هراس را تقویت می کند.' اما رفتن به شرایط ناهار خوری بدون مقداری آمادگی و پشتیبانی ، شما را برای موفقیت آماده نمی کند. او می گوید: 'یک رویکرد متعادل شامل تحمل آرام آرام شرایط شما می شود تا اینکه سرانجام احساس نگرانی و آرامش بیشتری در غذا خوردن با دیگران ایجاد کنید.'

من هنوز برای مقابله با بیماری هراسی ، راه طولانی در پیش دارم - اما به پیشرفت آهسته و مداومی که داشته ام افتخار می کنم.